yek do se emtehan mishavad!

  
نویسنده : al ro ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٥


جايی ديگر ..

 

 

خاطرات خاک تلخ

  
نویسنده : al ro ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤


 

معلول ذهن خويشتن
 
 نشسته بر صندلی چرخ دار زندگی
 
 رو به ساحل خيال
 
- تنهانصيب   خنکای نسيمی-
:
:
:
 
.. و در هجوم نگاهان    ترحم آميز    سلب کننده آرامش..
 
 هنوز
 
 چشم انتظار تکانه ای برای حرکت

عشق
 
 تکه گمشده پازل اين رؤيا..

  
نویسنده : al ro ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ،۱۳۸٤


گرمی حياتبخش

 
 باريدم..باران شدم
 شکستی تو
 
- يکی نماندی-
 
 رنگين کمان هفت رنگ
 در منشور آسمانی خسته
 
اگر چه به ظاهر زيباتر
- ولی بدون گرما-
 
اشکهايم خشکيدند -------------------------ت--ا
 باز تو مانی و حيات ديگران..

  
نویسنده : al ro ; ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤


Aphrodite's dream

   نشان خيانت به کدامين خدای ديگر بود

.. زائيدن انسان..

  

 

  
نویسنده : al ro ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٤


خواب زمستانی..

 

در زير لحاف چهل تکه يادها

 ـ که همگی تکرار تو اند در الوانی ديگرـ

زمستان عمرم را مرور می کنم

" بودن" در بهار

 و خواب ديدنت

 ديگر تنها رويايی ست..

 و" بيداری " بدين سان

 محتاج ترم ميکند

 به خوابی هميشگی

  
نویسنده : al ro ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤


بی کران؛ قطراتی در کنار هم..

 

عادت کرده ايم درميان امواج بودن را،

امواجی برآمده از تند باد جهل   در بيکران " بودن"

 بسان موجی هراسان

 يا به بالاتر از خود رشک می بريم

و يا به پائين تر از خويش فخر می فروشيم

و فراموش کرده ايم " هم سطح بودن را"

و بی قراری ماحصل از تداوم جهل مان:

 برپا نگهدارنده اين امواج..

 دلتنگ آن دريای بی موجم

بی کرانی درخشان

 در تلالؤ آفتاب حقيقت..

  
نویسنده : al ro ; ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ دی ،۱۳۸٤


 

 

امشب اشک هايم را گم کردم

باران بود که دزديدشان..

 

ازشکفتن گل خاطره

 در ميان قطرات باران

 

 رد پای اشکهايت را می گيرم

 تا به چشمانت برسم ..

 

برای بازگشت amitis

 

  
نویسنده : al ro ; ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ دی ،۱۳۸٤


 

 بيمار، در سفرم
 
 روياهايم سر گردان اند
 
 بر دشتهای خشکيده
 

مقصد، مرهمم نيست
 
 حسرتم بر قهر باران است

و کاش می دانستی
 
 در اين ظلمت
 
 سکوت ستاره ها به احترام تو ست ..

  
نویسنده : al ro ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٤


آتشی زير خاکستر

 

...انقدرحالم گرفته بود که نمی شد يه جا بمونم

- با بغض کم سابقه ای-ميرم پارک راه برم..

.شنيدن صدايی آشنا توجهمو جلب ميکنه..

.صدای نی از دور مياد

بی اختيار دنبال صدا راه می افتم ..

با نيروی عجيبی من را به طرف خودش می کشونه

 مقاومتم بی فايدس و بغضم می ترکه

 و هنوز بدنبال صدا..

 از چندين کوچه می گذرم

 به مرد نابينائی ميرسم که مشغول نواختن نی هست

آرامش عجيبی دارم ..

ازدور گوش ميدم وآرام بدنبالش ميرم..

به او نزديکتر ميشم و پولی بهش مدم

- سلام ممکنه دوباره اينو بزنيد

 - چشم ,خدايا شکرت..

 با چه سوزی ميزنه.. مقاومت بازم بی فايدس

 متوجه گذشت زمان وقتی ميشم که ديگه نميزنه

- مرسی سيگار ميکشی؟

از او دور ميشم.. برميگردم نگاش ميکنم که با خستگی پک به سيگار ميزنه..

 دوباره شروع ميکنه به نواختن و من باز ميخکوب می ايستم و گوش ميکنم..

 حالم بهتر شده و او همچنان ميرود.. وقتی ديگه صدايی نمياد بر ميگردم

 به زمين

خاک

 و خاطره ای ديگر..

سکانسی از " آبی" چند بار تو ذهنم تکرار ميشه و چه احساس عجيبی..

 آتشی زير خاکستر

که به اميد تولد ققنوسی

هنوز شعله ور است ...

 

  
نویسنده : al ro ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤